7.30.2011

سالاد امنیت


قرار بود واسه مهمونی اون شب، سالاد رو من درست کنم. مامان هی‌ میرفت و میومد و میگفت: "دیر می‌شه، زود باش" یا میگفت: "چرا اول اینو ریختی؟ اول اونو خورد کن، چرا کمه، چرا زیاده…"
و تو دلم، و آخر سر که طاقتم تاق شد به مامان، گفتم: "اگه قراره سالاد رو من درست کنم خودم می‌دونم چه جوری درست کنم شما کاریت نباشه"
و دیگه کاری بهم نداشت و منم مثل بچه آدم سر وقت سالاد رو که تخصص خودمه آماده کرده بودم و گذشته بودم سر میز به همهٔ کار های دیگه هم رسیده بودم و…
حالا قراره مسولیت حفظ امنیت و آرامش خانواده کوچیکمون رو به عهده بگیره، هی‌ میرفتم و میومدم، تو دلم، یا بلند بلند، می‌گفتم: "فلان کار چه اشکالی‌ داره؟ فلان چیز چه خطری داره؟ این کار با اخلاق من جور در نمیاد، از اون کار خوشم نمیاد، چرا کم، چرا زیاد، چرا ملایم، چرا تند…؟؟؟؟"
و بعدش یهویی یادم افتاد که "اگه قراره اون سالاد درست کنه، خودش بلده چه جوری درست کنه"
یادم افتاد که اگه مسئولیت رو به عهدش میذارم دیگه نباید چونو چرا بیارم، باید بذارم اونجور که خودش میدونه و بلده کارشو انجام بده.
هنوز گاهی یادم میره، گاهی میرم تو لک، گاهی خوشم نمیاد…
منو ببخش که گاهی یادم میره…

7.26.2011

نقاب سوپرمن

ino bekhonin, jalebe:

http://sainttouka.blogfa.com/post-398.aspx

شتاب

روزها چنان میگذرن که رد پای شب‌ و روز دیگه محسوس نیست.
و گاه روز تموم می‌شه، پلک هام رو هم می افته، سرم و قلبم تو آغوشش آروم میگیره و خوابم میبره، قبل از اینکه هر چقدر دلم می‌خواد بهش گفته باشم چقدر دوسش دارم…
قبل از اینکه به اندازه ای که نیاز دارم بهم گفت باشه دوستم داره…
قبل از اینکه اونقدر که باید، بوسیده باشمش…
و قبل از اینکه تا تَهِ حرف های اون روز رو به هم زده باشیم…
گاهی‌ شتاب زندگی‌ منو میترسونه. لحظه های با هم بودنمون کم میاد.
ولی‌ توی همهٔ این شتابِ دقیقه ها، توی همهٔ دویدنِ روز ها پشت سر هم، چه آرامشی هست وقتی‌ "با هم" دنبال روز ها میدویم!!

7.02.2011

تلخ

خیلی تلخه آدم دلش از ناتوانی خودش بشکنه
...

6.13.2011

ظلم


ظلم...
وقتی ظلم میبینی و نمیتونی داد بزنی، نمیتونی کاری کنی...
وقتی مجبوری شاهد باشی یکی ظلم کنه، یکی مظلوم باشه اما هیچ کاری ازت بر نیاد...
چه خاکی باید تو سرت بریزی؟‎

6.11.2011

نامه ای به یک فاحشه !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
فریدون فرخزاد

5.24.2011

چه جوری????


چه جوری میشه که اینجوری میشه؟
چه جوری میشه که یکی همچین تو دلت جا باز میکنه که دیگه میشه خودت؟
چه جوری میشه که با دیدن ناراحتیش دلت میخواد بمیری؟
چه جوری میشه که تمام لحظه هاتو، فکرش پر میکنه؟
چه جوری میشه که فقط با گفتن صورت مسئله بهش، خود مسئله رنگ میبازه و گاهی حتی حل میشه قبل از اینکه اصلا کاری انجام بدی؟
چه جوری میشه که اینقدر دوستش داری؟
چه جوری میشه که فقط فکر بودنش اینقدر بهت آرامش میده؟
چه جوری میشه که اینجوری میشه؟