4.25.2011

بهترین

بهترین چیزی که میتونه تو زندگی آدم اتفاق بی افته اینه که کسی رو داشته باشی، که وقتی مثل پرنده ای که توی قفس گیر افتاده، قلبت خودشو به در و دیوار سینه میکوبه، بتونه با آغوشش آرومت کنه.
کسی رو داشته باشی که وقتی از همه آدمها ناامید میشی بهش نگاه کنی و یادت بیاد که اگه هیچ کس نیست، اون همیشه هست.
کسی رو داشته باشی که وقتی ترس همه وجودت رو میگیره، تو چشمات نگاه کنه و گرمای امنیت تو وجودت پر بشه.
کسی رو داشته باشی که همه اینها باشه برات و قلبت خوشحال باشه که تو هم همه اینها هستی براش...

بهترین اتفاق برام پیش اومده...

من خويشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستين پنهان نمی‌کند

"من خويشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستين پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سايه‌بان ديگران است. من يک لر ِ بلوچ ِ کرد فارسم، يک فارس‌زبان ترک، يک افريقايی اروپايی استراليايی امريکايی ِ آسيايی‌ام، يک سياه‌پوست زردپوست سرخ‌پوست سفيدم که  بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم ميان انسان‌های ديگر بر سيارهٔ مقدس زمين، که بدون حضور ديگران معنايی ندارم"

4.24.2011

بزرگی

انسان هاي بزرگ در باره عقاید  سخن مي گويند

انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند

انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند


انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند


4.17.2011

کافه زاقارت

in post az weblog e Touka ro bekhonin
ghashange

3.15.2011

نور

ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است... هر چقدر بیشتر نور بتابانی ...تنگ تر می شود!!!

3.13.2011

تاریکی

پایین کوچه، جلوی ویترین فروشگاه وایساده بودم که از توی کوچه پیچید به سمت من،
بغلم کرد و پیشونیمو بوسید، و همهٔ خشم ‌و ترس و دلهره با همون بوسه گم شد
میدونست ناراحتم، میدونست از چی‌، اما بحث نکرد، فقط همینجور که کنارش راه میرفتم دستش رو شونم گذاشت و محکم گرفت،
تو چشمام نگاه کرد و هیچی‌ نگفت، و همهٔ سرعت و شتابم آروم گرفت
و حرف زدیم، غر زدم، گوش داد، بحث کردیم، سوال کردم، جواب داد، نظر دادم، تحلیل کرد،
و نگرانی و بلاتکلیفیم تو گرمی محبتش ذوب شد
و شب، تو تاریکی‌، منو محکم تو بغلش گرفت و گفت “برام بگو، از خودت، از هر چی‌ دوست داری”
و تاریکی، تو نور امنیت و آرامش محو شد

2.13.2011

دوست

 
ادعا نمی کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم، ولی می توانم ادعا کنم که لحظاتی را هم که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم.

2.12.2011

شوق تپیدن


کسی دستی بر آب نمی زند و انسانیتی که از بین می رود در فراموشی روز، مرگی نیست میشود.. فغان از این نسل بی هویت
و میمیرد آنچه روزی درونم می جوشید از سر امید
چشم ها گویی 1000 سال دارد..قلبم... قلبم از سر نابجا بودن شوق تپیدن ندارد
چه می شود خدا را ..گویی تمام قوانین زمین رخت سفر بستند تا آدمی را ترک کنند...
تمام هستی ام از برای رهایی از این قفس ظلم تن بر تن بر نرده های این زندان می کوبندم...آه که رهایی چه دور می نماید در نظر


by: Nona Adili

2.06.2011

هنوز ...

see this:

http://allatonement.blogspot.com/2011/02/blog-post_03.html

2.05.2011

دوستي

دوستي با بعضي آدم‌ها مثل نوشيدن چاي کيسه‌ای است هول هولکي و دم دستي. اين دوستي‌ها براي رفع تکليف خوبند، اما خستگي‌ات را رفع نمي‌کنند. اين چاي خوردن‌ها دل آدم را باز نمي‌کند، خاطره نمي‌شود، فقط از سر اجبار مي‌خوري‌شان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي‌کني.
دوستي با بعضي آدم‌ها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي‌ها جان مي‌دهد براي مهمان بازي براي جوک‌هاي خنده‌دار تعريف کردن، براي فرستادن اس‌ام‌اس‌هاي صد تا يک غاز. براي خاطره‌هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي‌دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي‌ريزي در فنجان بزرگ. مي‌نشيني با شکلات فندقي مي‌خوري و فکر مي‌کني خوشبحال‌ترين آدم روي زميني. فقط نمي‌داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دو ساعت مي‌شود رنگ قير. يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي‌دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
دوستي با بعضي آدم‌ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه ـ جرعه بنوشي‌اش و زندگي کني.

nevisande: nashenas