6.13.2011

ظلم


ظلم...
وقتی ظلم میبینی و نمیتونی داد بزنی، نمیتونی کاری کنی...
وقتی مجبوری شاهد باشی یکی ظلم کنه، یکی مظلوم باشه اما هیچ کاری ازت بر نیاد...
چه خاکی باید تو سرت بریزی؟

6.11.2011

نامه ای به یک فاحشه !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
فریدون فرخزاد

5.24.2011

چه جوری????


چه جوری میشه که اینجوری میشه؟
چه جوری میشه که یکی همچین تو دلت جا باز میکنه که دیگه میشه خودت؟
چه جوری میشه که با دیدن ناراحتیش دلت میخواد بمیری؟
چه جوری میشه که تمام لحظه هاتو، فکرش پر میکنه؟
چه جوری میشه که فقط با گفتن صورت مسئله بهش، خود مسئله رنگ میبازه و گاهی حتی حل میشه قبل از اینکه اصلا کاری انجام بدی؟
چه جوری میشه که اینقدر دوستش داری؟
چه جوری میشه که فقط فکر بودنش اینقدر بهت آرامش میده؟
چه جوری میشه که اینجوری میشه؟

بی شعوری

یه کتاب دارم میخونم به اسم "بی شعوری" یا "assholism" خیلی کتاب باحالیه!!
حتما بخونین اگر ندارین Email بدین براتون بفرستم!!!

5.23.2011

جیزس شما را دوست دارد!

Jesus 
 شما را دوست دارد
!!!!

4.25.2011

بهترین

بهترین چیزی که میتونه تو زندگی آدم اتفاق بی افته اینه که کسی رو داشته باشی، که وقتی مثل پرنده ای که توی قفس گیر افتاده، قلبت خودشو به در و دیوار سینه میکوبه، بتونه با آغوشش آرومت کنه.
کسی رو داشته باشی که وقتی از همه آدمها ناامید میشی بهش نگاه کنی و یادت بیاد که اگه هیچ کس نیست، اون همیشه هست.
کسی رو داشته باشی که وقتی ترس همه وجودت رو میگیره، تو چشمات نگاه کنه و گرمای امنیت تو وجودت پر بشه.
کسی رو داشته باشی که همه اینها باشه برات و قلبت خوشحال باشه که تو هم همه اینها هستی براش...

بهترین اتفاق برام پیش اومده...

من خويشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستين پنهان نمی‌کند

"من خويشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستين پنهان نمی‌کند. نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سايه‌بان ديگران است. من يک لر ِ بلوچ ِ کرد فارسم، يک فارس‌زبان ترک، يک افريقايی اروپايی استراليايی امريکايی ِ آسيايی‌ام، يک سياه‌پوست زردپوست سرخ‌پوست سفيدم که  بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم ميان انسان‌های ديگر بر سيارهٔ مقدس زمين، که بدون حضور ديگران معنايی ندارم"